تبلیغات
کودک من - مطالب آبان 1395
 
کودک من
 
 
کثیف کاری کودک

کثیف‌کاری، مهارت یادگیری کودکان را به شدت تقویت می‌کند! نتایج یک پژوهش جدید نشان می‌دهد، کودکانی که بیشتر اقدام به لمس کردن، چنگ زدن و چشیدن اشیای اطراف خود می‌کنند، از توانایی بهتری در یادگیری برخوردار هستند! به گزارش ایسنا، کثیف کاری کودکان شاید برای والدین چندان خوشایند نباشد، اما نتایج یک مطالعه جدید نشان می‌دهد که این رفتار می‌تواند درک کودک از دنیای اطراف خود را افزایش دهد. تحقیقات صورت گرفته توسط پژوهشگران دانشگاه آیوا نشان می‌دهد، کودکانی که اقدام به چنگ زدن، لمس و حس کردن، چشیدن و حتی پرتاب اشیاء اطراف خود – بویژه مواد غذایی – می‌کنند،‌ از توانایی بهتری در یادگیری برخوردار هستند.در این مطالعه توانایی یادگیری 72 کودک 16 ماهه با قرار دادن اشیاء مختلف مورد ارزیابی قرار گرفت؛ محققان 14 شیئ غیر جامد مانند مربای توت فرنگی، ‌پنیر،‌ سس شکلات و سوپ را در دسترس کودکان قرار داده و نام هرکدام از اشیا را با کلمات ساده‌ای مانند dax یا kiv به کودکان یاد دادند. چند دقیقه بعد همان اشیاء در اشکال متفاوت در اختیار کودکان قرار داده و از آنها خواسته شد که این اشیا را شناسایی کنند. نتایج بدست آمده نشان می‌دهد، کودکانی که بیشتر کثیف کاری کرده و اقدام به چنگ زدن، برداشتن و بردن شییء به سمت دهان کرده بودند، نام اشیاء بیشتری را در مقایسه با کودکان تمیز و مرتب به خاطر سپرده بودند. شانس شناسایی درست اشیاء در کودکان با رفتار کثیف‌کاری 70 درصد اعلام شده است که این آمار برای کودکان تمیز و مرتب تنها 50 درصد است. در بخش دیگری از این مطالعه کودکان به دو گروه تقسیم شدند و یگ گروه روی صندلی‌های بلند و گروه دیگر روی میز نشانده شدند؛ کودکانی که روی صندلی بلندتر بودند، عملکرد شناختی بهتری در مقایسه با گروه دوم داشتند، چراکه امکان لمس و کثیف کاری بیشتری برای آنها فراهم شده بود. دکتر «لاریسا ساموئلسون» نویسنده ارشد این مطالعه تأکید می کند: بازی کردن و لمس اشیاء مختلف می تواند مهارت یادگیری کودک را بشدت تقویت کند. نتایج این مطالعه در مجله Developmental Science منتشر شده است.




نوع مطلب :
برچسب ها : تربیت کودک، روانشناسی کودک،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 13 آبان 1395 :: نویسنده : کودک درون
کودک و قصه

قصه درمانی برای پرخاشگری: قصه گربه عصبانی (گروه سنی 5 تا 8 سال) در سرزمینی دوردست که خورشید به روشنی می درخشید و پرندگان آوازهای قشنگ سر می دادند،باغ بزرگی بود پر از حیوانات، با شکل ها، اندازه ها و رنگ های مختلف. حیوانات بزرگتر مشغول ساختن لانه یا پیدا کردن غذا بودند. حیوانات کوچکتر هم به آنها کمک می کردند. اما آنها هم برای خودشان کار داشتند. کار آنها بازی کردن بود. اگر به طور اتفاقی از کنار باغ رد می شدید، حتما صدای داد و فریاد و قهقهه ی آنها را می شنیدید و می دیدید که چقدر از بازی با یکدیگر لذت می برند. ممکن بود در گوشه ای از باغ، خوک را ببینید که با فیل کوچولو قایم مومنشک بازی می کند و در گوشه ای دیگر اسب کوچولو،زرافه کوچولو و اردک کوچولو را که با هم والیبال بازی می کنند. آنها دسته ای از حیوانات شاد و خوشحال بودند. روزی ، گربه ی کوچکی با خانواده اش به این باغ بزرگ آمدند. همان روز اول، گربه کوچولو به همه جای باغ سر زد تا دوستان جدیدش را ببیند. او توپ بزرگ براقی داشت که هر وقت آن را به هوا پرتاب می کرد یا با پا می زد صداهای خنده داری از آن شنیده می شد. گربه کوچولو در حالی که توپش در دستش بود به این طرف و آن طرف می دوید تا بقیه ی حیوانات کوچک را ببیند. آنها هم کنجکاو بودند که گربه کوچولو را بشناسند. زرافه با لبخند به گربه گفت : ” بیا با هم والیبال بازی کنیم.” گربه با خوشحالی گفت : ” باشه”. آنها مدتی با هم بازی کردند تا اینکه گرمشان شد و خسته شدند. نشستند و کمی آب خوردند. بعد از اینکه خنک شدند، زرافه گفت : ” می شه ما با توپ تو والیبال بازی کنیم؟ توپ قشنگیه.” گربه گفت که دوست ندارد کسی با آن بازی کند. زرافه گفت : ” پس اقلا اجازه بده آن را ببینم.” و دستش را دراز کرد تا توپ براق را بردارد. اما قبل از اینکه زرافه آن را بگیرد، گربه با پنجول های تیزش پای زرافه را چنگ زد، زرافه بیچاره شروع کرد به گریه کردن. خراش پایش او را اذیت می کرد. زرافه گفت :” دیگه با تو بازی نمی کنم.” گربه با بی اعتنایی شانه هایش را بالا انداخت و گفت : ” چه اهمیتی دارد. بقیه حیوانات با من بازی می کنند.” بعد هم توپش را برداشت و به خانه رفت. روز بعد،گربه دوباره با توپ براقش به باغ بزرگ آمد تا با حیوانات دیگر بازی کند. او می دانست که زرافه از او ناراحت است. بنابراین، از زرافه نخواست که با او بازی کند. به جای آن، به اردک گفت: ” می خواهی با من بازی کنی؟” اردک که دیده بود که چگونه به زرافه چنگ زد،گفت:” نه من نمی خواهم با تو بازی کنم، چون تو به دوستانت پنجول می کشی.” گربه شانه هایش را بالا انداخت و گفت: ” اصلا مهم نیست، بقیه ی حیوانات با من بازی می کنند.” وقتی که گربه از اسب پرسید که آیا می خواهد با او بازی کند ، او هم گفت نه. بعد گربه پیش فیل رفت و پرسید که آیا می خواهد با توپ براق او بازی کند. فیل و خوک با هم گفتند : ” ما با تو بازی نمی کنیم. چون تو به دوستانت پنجول می کشی.” گربه عصبانی شد. اما هیچ کاری نمی توانست بکند. روزها می گذشت و او حیوانات دیگر را تماشا می کرد که با هم بازی می کردند. خیلی خسته و کسل شده بود. توپ براقش هم هیچ کمکی برای شاد کردن او نمی کرد. آخر وقتی کسی نیست که بشود توپ را برایش انداخت و با او بازی کرد، داشتن توپ براق چه فایده ای دارد. بالاخره به اطراف زرافه و حیوانات دیگر رفت و گفت که از کاری که انجام داده متاسف است. او احساس بدی داشت و دلش می خواست که دوباره بتواند با زرافه و حیوانات دیگر بازی کند. اما زرافه گفت تا وقتی که جغد نگوید که بازی با او کار درستی است، آنها با او بازی نمی کنند. گربه پیش جغد رفت و همه چیز را برایش تعریف کرد. جغد با دقت به حرف هایش گوش داد و با چشمان گرد و درشتش به گربه نگاه کرد و گفت : ” به نظر می رسد فهمیده ای که کار اشتباهی کرده ای. اما این کافی نیست. حالا باید یاد بگیری که هر وقت عصبانی یا ناراحت شدی چه کار کنی.” گربه با دقت به حرف های جغد گوش می داد، چون واقعا از اینکه زرافه بیچاره را اذیت کرده بود متاسف بود و می خواست با بقیه ی حیوانات دوباره بازی کند. گربه پرسید: ” چه کار باید بکنم؟ ” جغد برایش توضیح داد که بعضی وقت ها از اینکه دیگران کارهایی انجام می دهند که ما دوست نداریم، عصبانی یا ناراحت می شویم . به جای صدمه زدن به آنها می توانیم با آنها صحبت کنیم. می توانیم بگوییم به خاطر کارهایی که انجام داده اند از آنها عصبانی یا ناراحت هستیم. گربه گوش می داد و سر پر مویش را تکان می داد. به نظر می رسید که دیگر یاد گرفته بود. جغد معلم خوبی بود. جغد به او گفت :” حالا تو یک چیز جدید و مفید آموخته ای . برو با بقیه ی حیوانات بازی کن. “ گربه از جغد تشکر کرد و به طرف حیوانات باغ رفت در راه سنجابی را دید که جغد او را فرستاده بود تا گربه را امتحان کند. همین که سنجاب توپ براق را در دست های گربه دید، آن را گرفت و شروع کرد به بازی کردن با آن. گربه عصبانی شد و می خواست به سنجاب چنگ بزند که ناگهان حرف های جغد به یادش آمد. بعد به جای اینکه به سنجاب چنگ بزند به او گفت : ” من عصبانی و ناراحتم که تو بدون اجازه ی من، توپم را برداشته ای. لطفا آن را به من بده.” سنجاب توپ را به او برگرداند و دوید و رفت. جغد که روی درختی نشسته بود ، همه چیز را دید و خیلی از کار گربه خوشش آمد.




نوع مطلب :
برچسب ها : قصه و کودک، روانشناسی کودک، تربیت کودک،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 12 آبان 1395 :: نویسنده : کودک درون
کودک و والدین

 چنانچه در قبال فرزندان خود احساس مسئولیت نمی کنید ، هرگز بچه دار نشوید . زندگی تنها به لبخند های شیرین و دلچسب دوران کودکی بچه ها ، محدود نمی شود. درصورتی که آمادگی برای تحمل گرفتاری های فرزندان خود را، ندارید ، هیچ وقت به داشتن بچه نیندیشید.بچه ها را بخاطر ترس و نگرانی خود از آینده به این دنیا نیاورید. بچه ها راوسیله احساس تنهایی و عسرت خود نکنید. پدر و مادری که عاشق نباشند نباید بچه دار بشوند. تربیت درست طفل فقط با عشق ممکن است نه با نفرت و کینه ورویارویی وجنگ و دعوای همیشگی که بین والدین جریان دارد ! دنیای امروز با غفلتی که در گذشته مرسوم بوده ، نسبتی ندارد!




نوع مطلب :
برچسب ها : تربیت کودک، روانشناسی کودک،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 2 )    1   2   
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : کودک درون
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :